نظر شما به عنوان یک معمار درمورد نقاشیهای دیواری پایتختمان چیست؟
پرتره یا نقش سرتاپای شهیدی به همراه خمپاره وتفنگ در دست با لباسهای ژولیده و خونین و خاکی که معمولن در یک آستینشان دستی نیست ...بهمراه یک پرنده ی محو درنوری زرد که در تمام تصاویر مشترک است...وگاه نقاشی تمام رخ شخصیتهایی که چهره ای شناخته شده دارند و لزوم دیدن هرروزشان را هرگز نمی توان فهمید.
در مورد عزیزان دلی که جانشان را برای این کشور داده اند وضع خیلی فرق می کند
شهیدان این مرز و بومند...
خون داده اند...
مرد بوده اند...
در قلوب همگان جای منحصری دارند
و هرگز نباید فراموش شوند...
اما آیا این سوژه های تکراری و رنگ پریده ای که ما روی تمام دیوارها برای خود می کشیم به بزرگداشت آنها چقدر کمک می کند؟...جنبه ی زیبایی شناسی دارد؟با سبک و سلایق عموم مردم و قشر دارای سواد بصری هماهنگ است؟از سطح طرحهای ساده ولی کنایه آمیز فرهنگی یا انقلابی یا عاشورایی توسط اینهمه مستعد و هنرمند ایرانی بالاتر هست؟ پس از اینهمه نمایشگاه نقاشی دایر در کشور با موضوعات مختلف آیا عصاره ی نقاشی انقلابی ما درمیهنمان این است؟
تفاوت فرهنگ سازی متفکرانه با تفکر عریان از دید بصری در همین است!
زور چپانی مشتی تصویررئالیسم در مغزهای شلوغ ماشینی که هرروز بی تفاوت و سرد از کنار اینها رد می شوند .
بیاییم کمی بازتربه زیبایی شهرمان بیندیشیم و به دنبال بهانه های فرهنگی قوی برای زیباسازی بگردیم.
وگرنه ...با سکون یک ایده و امتداد اجرای هرسال آن...
و اینکه تنها بخواهیم فکرمان را خودسرانه تصویر کنیم و فضای داستانی شهر را دودی تر و غمگین تر...نتیجه همین می شود که امروز شاهدیم...
کاش بیاییم برای زیبایی شناسیمان- فرهنگ - را بهانه کنیم...نه اینکه برای فرهنگ و یادآوری انقلابمان زیبایی شناسی را لگد بزنیم و شاهد پس زدنهای دیداری با این تصاویر یادآور درد در شهری باشیم که با حتی اتومبیلهای نود درصد بی رنگش به اندازه ی کافی دودی و خاکستری هست.و احتیاج دارد که به خود رنگی ببیند...
کاش بدانیم زنده نگاه داشتن یاد یک آزاده هم .مانند چیزهای دیگر در هر عصری شیوه ی مخصوص و متفکرانه ی خودش را می طلبد... و نوع بیان تصویری هر چیزمی تواند بیننده را حتی از دیدن بهترین بطون موضوعات انقلابی یک کشور دلزده کند....
PeGgEd Link نوشته شده 88/11/21 توسط پگاح .............................................. |
تمام این روزها را...
آنقدر درد دارم
که درست نمی دانم کجایم درد می کند...
در روز مقداری از آب گلدان را سر می کشم
که مبادا بوی نرگسهایش حرام شود
کمی مشکوکم
نکندهوای نامردی همه را یک جا ببلعد...؟
مادرم یکیشان را خشک و در کنار آینه ی من ثبت نموده است...
خسته ام...
از لامسه ی این شبهای ندانم کار وولگرد...
زخمی گشته ام
خون این فکرهای وحشی وار مغزم می پاچد به کاغذهای تقویم هشتادو هفت...
اتاقم سرد است
و شعله ی بخاری همیشه روی کم!
می ترسم ...
نکند به عذاب خود عادت کرده باشم؟
نه...
شعله را زیاد می کنم!
کم می کنم
گرم می شود...
سرد می کند
هیچ فرقی برایم ندارد...
فقط نزدیکهای عید که می شود پوستم درد می گیرد
و تازگیها بوی چلوکباب حالم را بهم می زند
شبها هیچ سودی برای دیگران ندارم و فقط فکرهای سیاهم را بصورت زیر پوستی به اطرافم پس می دهم...
زمستانها دیوانه وار پیاده روی می کنم و روی موهایم برف می نشیند
خیلی چیزهای دیگر هم هست که از گفتنشان عاجزم!
دکتر!!!
امیدی هست؟!
چرا انقدر بد نگاهم می کنید؟
چند روز دیگر وقت دارم؟
-حس لامسه ام؟
-پووووووووووووووووستم؟
پوستم چی؟
بگویید!
طاقت شنیدنش را دارم!
من تغییر جنسیت داده ام؟
دیگر غذا نخورم؟
چی؟چرا واضح حرف نمی زنید؟
شااااااخه هایم؟!!
چیییییییییییییییییییییییییی؟
بهار نارنج؟
من دارم تبدیل به گیاه می شوم؟!!!!!
PeGgEd Link نوشته شده 88/11/19 توسط پگاح .............................................. |
بیا با هم ازدواج کنیم و برای فرزندمان گرانترین پیانوی قهوه ای - سفید تهران را بخریم و سه تایی بنشینیم پایش خمیازه بکشیم!
بیا بر سر مادر شوهر و پدر زن یا هیزی تو یا آرایش من با همدیگر دعوا کنیم!؟
بیا فرزند بی استعدادمان را به زووور به کلاس نقاشی بفرستیم ؟وادارش می کنند با (محو کن) روی چند طرح کپی شده سایه بزند...با همین عمل فیزیکی فرزندمان نقاش محسوب می شود و به خواستگارش می گوییم هنر مند است!
بیا غیرتی شو و بخاطر من به دیگران فحش بده تا اولش کمی احساس خوشایند از توجهت داشته باشم و بعد که آبرویم را کامل بردی چمدان قهرم را ببندم ؟!
بیا عزیزم....؟!
بیا تا جان در تن داریم گیاهان مصنوعی بخریم و در خانه با عشق آنها را آبیاری کنیم؟!
بیا جشنهای بزرگ بگیریم و استفراغ مهمانهای بد مستمان را روی رقص نور و کیک سالگرد ازدواجمان کلاس بدانیم!؟
بیا تیپ های عجیب غریب بالماسکه ای بزنیم طوری که در پاساژها راه برویم و خرید نکنیم تا ققط مسیر انگشت اشاره ی همه باشیم؟!
بیا دیگر..
بیا ازنبوغ فرزندمان برای همه ی فامیل پز بدهیم و رتبه ی چهاررقمیش را یک رقمی اعلام کنیم تا بدانند او هم نابغه ای همچون ماست؟!
بیا مقدار مجاز باز بودن لباسهایم را در مهمانی تعیین کن...بیا بگو چادری باشم یا لخت؟آراسته باشم یا راحبه؟!شاغل باشم یا خانه دار؟ بیا تعیین کن من چه کسی باید باشم ؟!تا در مهمانیهای زنانه با افتخار اعلام کنم :چون شوهرم را دوست دارم...عروسکش شده ام!
یا بیا بنشینیم با هم بگوییم که مثلن پول چه چیز مزخرفی است...یا پولدارها همه مریض و بد بختند یا سفلیس دارند ...و با هم فقرمان را به رخ این ثروتمندان بدبخت بکشیم؟؟!
بیا ازدواج کنیم؟!
خیلی وقت است از چیزهایی لذت می برم که برخی از اطرافیانم حتی به آن فکر هم نمی کنند!...تازگیها انگار تفریحات خیلیها جزو عذاب من محسوب می شود...!این درست مثل زمانی است که برخی در سالن سینما بلند بلند وسط دیالوگهای فیلم نمک می ریزند و ابراز وجود می کنند که از این کارشان طوری لذت می برند که دلم می خواهد کفه ی صندلیهای جلو را بلند کنم...سرشان را یکی یکی بگذارم لای کفه و تکیه گاه چرمی آنها و با پایم محکم کفه هایش را به صورت سری بخوابانم که سر از تنشان به نوبت جدا شود!
تازگیها تفریحات من هم جزو عذاب خیلیها محسوب می شود...و به گفته ی خود این خیلیها ...موسیقی دلخواه من آنها را به یاد شب اول قبر می اندازد!
دیگر در معدود جمعیست که می توانم لبخند زورکی نزنم تا انگ ژست گرفتن را نچسبانند به چهره ام!
بهتر است کمی خودم نباشم و برایشان فیلم بازی کنم :
وااای....چه پیانوی قشنگی...چه انتخاب شایسته ای...
خدای من...چه قهر و آشتیهای شیرینی...چه فحشهای زیبایی به پدر و مادر هم می دهید...
آآآآآآآح....چه گلهای مصنوعی زیبایی...آدم دوست دارد آب گلدانشان را سر بکشد تا مبادا بوی خوبشان حرام شود!
واااااااااااای...چه طرحهای زیبایی...فرزندتان واقعن هنر مند است!پیگیر هنرش باشید!
چه دختر خوش تیپی!...چکمه ی ورنی بنفشت خیلی به خز قهوه ای و کیف خال خال زردت می آید!...خوش به حال دوست پسرت!
چه مهمانی باشکوهی...دستتان درد نکند...احساس آرامش همه ی وجودم را محاصره کرده...خداحافظ شما ...راستی ببخشید این پالتوی من چرا خیس است؟...انگار یکی رویش بالا آورده؟...اشکالی ندارد!
عجب فرزند نابغه ای؟!...رتبه ات شش شده؟!!...پس چرا کاردانی کتاب داری درود رشت قبول شدی؟...الاحی...حقت را خوردند؟...عیب ندارد...نابغه ها تمامشان مثل تو بد می آورند...زیاد دیده ام!
و...
پ.ن:سولماز جان سلام...

این چطور شده؟کفایت می کند ؟
PeGgEd Link نوشته شده 88/11/16 توسط پگاح .............................................. |
کلاس سوم دبستان بودم
و مقنعه های صورتی و سفید کلاس اول و دومم را سر عروسکهایم می کردم
دیگر رنگ مقنعه ام تیره شده بود و احساس می کردم بزرگ شدم!
یک روز که به خانه آمدم مقنعه ام را که در راه مدرسه در آورده بودم به گوشه ای پرتاب کردم
وسط اتاق نشستم و با دیکته گفتن به خودم و جعل امضای راحت مادرم در کنار بیستی که به خودم هر شب می دادم سرگرم شدم
درخت پرشاخه ای... آسمان کوچک حیاطمان را بهمراه ایرانیت پوشانده بود
با چاقویی گلهای زرد زمستانی باغچه را که اسمش را حتمن پدر بزرگم می داند یکی یکی کندم
با ربان تزیین کردم و رویش نوشتم:تقدیم به معلم عزیزم خانم غریب!
سر کلاس نشستم و گلم را در جامیز گذاشتم
با دوستم توافق کرده بودیم من یک روز در میان سر میز بنشینم
اما آنروز نوبت من بود که ته میز و کنار دیوار بنشینم
از دوستم خواستم قانونمان را دو روز در میان بکند!تا وقتی خانوممان می آید سریع گل را روی میزش بگذارم
خیلی دیر کرد...
مبسر کلاسمان از همان لاغروهایی بود که ته کلاس می نشست و مثل احمقها از جایی که حتی دست خدا هم به آن نمی رسید پای تخته خوبها- بدها می نوشت همچون بزدلها پاکش می کرد...
در باز شد و معلممان نشست
مثل دختری که برای اولین بار با یک پسر قرارملاقات دارد دلم می ریخت
گل را روی میزش گذاشتم...خودم هم نمی دانستم برای چه این کار را می کنم
مناسبتش را طوری پرسید که جنبه ی تنبیه داشت(چرا بی مناسبت گل آوردی)؟و گفت که غریب را باید با قاف می نوشتم!
خلاصه نشستم و بچه ها ده دور از روی یکی از درسهای طولانی فارسی روخوانی کردند
خانم غریب تقریبن خواب هزارم بود....
یا شاید در چرت بعد از ظهر به سر می برد
دوباره نوبت من شد که روخوانی کنم
با خودم می گفتم حتمن در دلش دارد می گوید :اااین...همان دختر مهربانیست که برایم گل آورد... ببینم روخوانیش چطور است...
اما تا نوبت من شد وقت استرااحت داد(از همانهایی که می توانی نارنگی هم پوست بگیری)
طبق معمول بچه های شیرین عقل کلاسمان دور میزش جمع شدند
خانوم اجازه؟میشه اسم کوچیکتونو بگین؟
خانوم اجازه؟میشه مقنعتونو در بیارین موهاتونو ببینیم؟
خانوم اجازه؟شما شوهر دارین؟
خانوم اجازه؟میشه بگین شوهرتون چه شکلیه؟میشه اسم شوهرتونو بگین؟شغلشو چی؟سنشو چی؟عکسشو چی؟ ؟نمیشه؟
نمی دانم عقده تا کجای استخوانش نفوذ کرده بود که فکر می کرد دانستن اسم کوچک یک معلم زشت سوم ابتدایی چه تفریح بزرگی برای کودکان ده ساله می تواند باشد که اسمش را نمی گفت و یا چرا فکر می کرد باید آنها را از دیدن موهای قهوه ای مایل به قرمز چرب ومنفورش محروم کند!
همانطور که داشت کمبودهایش را با توجه بیش از حد شاگردانش وابراز بی تفاوتی خود جبران می کرد...
دسته گل را از روی میز برداشت و بویید...بلافاصله مثل اینهایی که می خواهند بالا بیاورند حرکات ظریفی کرد که اصلن به زمختی شخصیت نکبتش نمی آمد...!
و عین این عبارت را گفت:اح.....چه بوی گندی می داد....
در راه خانه این را برای خود مرور می کردم که چقدر کارم بی احترامی بوده...و چرا گل باغچه را برای معلمم بردم...خودم را ملامت می کردم که ای کاش از گل فروشی گل می خریدم!ای کاش دستم می شکست وآن گلها را نمی کندم!کم مانده بود خودم را بزنم...هر خری می داند این گلها بو ندارند!اصلن چرا بو کرد؟چرا؟...نباید به مادرم بگویم...او هم مرا دعوا می کند...
نزدیکهای خانه بودم که طبق معمول یادم افتاد چیزی را جا گذاشته ام!این عادت را هنوز هم دارم و درآتلیه ی دانشگاه یکی از پسرهای مسئولیت پذیر کلاسمان کلیه وسایل اعم از:شارژر.موبایل.کیف.مقوا.شالگردن .سه راهی!و هر چیزی که جا مانده باشد را پس از اتمام کلاس با اطمینان خاطر از اینکه به هیچ وجه بی ارتباط با من نیست!به خانه اش می برد و هفته ی بعدش برایم میاورد....
خلاصه ...
برگشتم به مدرسه....خیلی دویده بودم...می ترسیدم دیر برسم و مستخدم آمده باشد سر وقت کتاب فارسیم...به در مدرسه رسیدم...دیگر به زور نفس می کشیدم!
وارد کلاس شدم...
کتاب فارسیم را از جامیز برداشتم...
و به سمت در کلاس حرکت کردم
کنجکاوی عمیقی همه ی وجودم را کند کرد و جلوی خروجم را گرفت...
ای کاش داخل سطل آشغال را نگاه نکرده بودم!
پ.ن:من درست نوشته بودم...اگر می نوشتم ((خانم قریب)) مثل این بود که یک تکه قیر سفت را سنگ صدا کرده باشی...
PeGgEd Link نوشته شده 88/11/14 توسط پگاح .............................................. |
با کنتراستی از رگه های قرمز نمای نوسازت
وحیاط مرکزی بدون باغبان مردت...
با آسانسورهای پر از شایعات ماژیکی
و اوز اوز دختران شکست خورده از عشقهای نیمه شبت در راهروها
از کشیدن کارت آخرین خروج من خداحافظی کن
با نوبتهای دیر به دیر نظافتم!
با خفه کردنهای نیمه شبت از گرمای سیستم حرارت مرکزیت
با تختهای دو طبقه ی پر دیدارت
و آینه های قدی خوشبختت
و ماکارونیهای مکرر شبهای امتحانت
مکش کم جاروبرقی سیستم مرکزی توکارت!
و رسوبات ته کتریهای صبحانه ات
با وایر لس اعتیاد آورت

با مردانگی سکوت دشت مقابل ایوانت
با تند تند حاضر شدنهای صبح های دیر
با کند کند خوابیدنهای شبهای زودت...
با ساز زدنهای من در خرپشته ات
با لواشکهای ترش قبل از چای
با رقصهای شاد بعد از شامت
سفره های پلاستیکی گلدار
شیشه های شخصی آب معدنی
شب بیداری ها و سردردهای تحویل پروژه
و مهمانی های کم خرج و پرقهقهه ات

با من خداحافظی کن!
PeGgEd Link نوشته شده 88/11/12 توسط پگاح .............................................. |
I see you
I see you
تو را میبینم
تو را میبینم
Walking through a dream
I see you
در رویا قدم میزنم
تو را میبینم
My light in darkness breathing hope of new life
نور من در تاریکی نوید زندگی تازه میدهد
Now I live through you and you through me
Enchanting
و حالا تو در من و من در تو مسحورانه زندگی میکنم
I pray in my heart that this dream never ends
من در قلبم دعا می کنم که این رویا هرگز به پایان نمی رسد
I see me through your eyes
من خودم را از طریق چشمان تو می بینم
Living through life flying high
ماورای زندگی،در اوج پرواز،زندگی میکنم
Your life shines the way into p
radise
زندگی تو راه بهشت را نشان داد
So I offer my life as a sacrifice
و من حیاتم را مانند یک قربانی تقدیم کردم
I live through
your love
من از طریق عشق تو زندگی میکنم
You teach me how to see
All that’s beautifu
تو به من چگو نه نگریستن به همه ی زیباییها راموختی
My senses touch your word I never pictured
احساسات من کلماتی را لمس کرد که هرگز تصورشان نمیکردم
Now I give my hope to yo
I surrender
در حال حاضر آرزویم را فدای تو می کنم
من تسلیم!
I pray in my heart that this world never ends
من در قلبم دعا می کنم که این دنیا هرگز تمام نمی شود
I see me through your eyes
من خودم رو از طریق چشمان تو می بینم
Living through life flying high
ماورای زندگی،در اوج پرواز،زندگی میکنم
Your love shines the way into paradise
عشق تو راه بهشت را نشان داد
So I offer my life
I offer my love, for you
پس من زندگیم را به تقدیم می کنم
عشقم را به تو تقدیم می کنم
برای تو
When my heart was never open
(and my spirit never free)
زمانیکه قلب من هرگز باز نشده بود
(روح من هرگز آزاد نگشته بود)
To the world that you have shown me
به جهانیکه تو نشانم داده بودی...
But my eyes could not division
All the colours of love and of life ever more
ولی حالا چشمان من هرگز نمیتوانند از این همه رنگ عشق و زندگی چشم پوشی کنند
Evermore
برای همیشه
(I see me through your eyes)
I see me through your eyes
(Living through life flying high)
Flying high
Your love shines the way into paradise
So I offer my life as a sacrifice
And live through your love
And live through your life
I see you
I see you

پ.ن:این اولین بار بود که ترانه ی آهنگ مورد علاقه ام را ترجمه می کردم.حسی فوق العاده بود!
I see you
PeGgEd Link نوشته شده 88/11/09 توسط پگاح .............................................. |
چه پناه پر آهنگی می توانی باشی
برای این آبیهای من...
از همان آغاز آموختنت...
گیسوانم همگام با سیمهای تو یکدم می خواندند
ببین:

آکولین و راپید روی بوم
PeGgEd Link نوشته شده 88/11/07 توسط پگاح .............................................. |
کیف باربری من به هیچ کدام از کفشهایم نمی آید...و کفش خودش 4سانت پاشنه دارد...
من هم که با 4سانت پاشنه نمی توانم در گالریها بچرخم و در خیابان با دوستانم ذرت بخورم...
کیف گوچی من هم فقط به یکی از کفشهایم می آید که آنهم 7سانت پاشنه دارد...
من هم که با 7سانت پاشنه حتی نمی توانم بایستم!
پالتوی مشکی رنگم را که می پوشم باید حتمن کیف مشکی دست بگیرم...
تنها کیف مشکیم اسپرت است و با پالتوی مهمانی که یقه اش ازپوست است مسخره می شود!
شال سرخابی تیتی هم که اصلا با کیف نخودی رنگم هارمونی ندارد...
عطر خوشبویی دارم که دوستم را یاد خاطرات گندش می اندازد...بهتر است دیگر نزنم
روسری شنل ابریشمی که خیلی وقت پیش خریده ام از قضای روزگار رنگش سبز است و قیافه ام را شبیه آدمهای جوگیر می کند!
می روم یک بوت مشکی می خرم که به تمام کیفهایم بیاید ...
شلوارجین لوله تفنگیم به همیاری چند تن از خواهران زینب در حراست دانشگاه برای کشیدن آن به روی چکمه ام دارد پاره می شود...!
شلوار جین راسته ام به راحتی روی بوتم کشیده می شود...اما هیچ جوادی در زمستان جین به این روشنی نمیپوشد!
پس یک کتانی ارزان مشکی میخرم تا هم از شر ست کردن کیفو کفشم رها باشم و هم اصراف نکرده باشم
به مدت سه هفته روزگار خوبی را با آن سپری می کنم تا اینکه کف کتانی بیست هزارتومانیم قلفتی در می آید...
حالا درسم تمام شده و خوشحالم که می توانم چکمه ام را روی شلوارم بپوشم
اما دیگر زمستان نیست...
پ.ن: خطاب به کفشهای پاشنه بلند و نوی داخل کمد عرض کنم که:
خوب می دانم شما یید که دارید ازمن انتقام می گیرید!
فکر کنم باید همه ی عروسیهای دسته دیزی را بروم تا نفرینتان کمتر پشت سرم باشد.
PeGgEd Link نوشته شده 88/11/05 توسط پگاح .............................................. |
غورباقه هنگام خوردن هر چیزی به طور طبیعی چشمهایش را می بندد...
خلقتش این گونه است
من هم هنگام دیدن هر چیزی دهانم را می بندم
چون چیزهایی که دارم این روزها می بینم را اگر یک قورباغه در ته برکه یشان بخورد ...چشمهایش سه متر از بیشه ی وزغها می زند بیرون!
در حال حاضر قورباغه ای هستم که کارایی چشم و دهانم را تعویض کرده ام تا فشار کمتری را به اطرافم متحمل شوم.
برای اعلام عملهای جراحی بعدی و تعویز اعضای دیگر صورت با ما تماس بگیرید!
PeGgEd Link نوشته شده 88/11/04 توسط پگاح .............................................. |
((دختر پانزده ساله ی زیبارویی که مدام خواستگار دارد...
و کلمات ...یا دارند نجابت و ابروی مینیاتوری او را تجسم می کنند...یا به دور درخت های اشک آور و پوک هندی می چرخند...
و فکر می کنند که تمام دنیا همان فامیل دوریست که یک شب به خانه ی آنها می آید و هنگام شام کشیدن با کفگیر ...عاشق او می شود!))
کاش می توانستم یکی از رمانهای مزخرف میم مودب پور را که دخترخاله ام انقدر با شور و هیجان دنبال می کرد... تا آخر بخوانم...
فقط یکی!

پ.ن: در هر بنایی که باشم به نوع روشنایی آن اهمیت زیادی می دهم...چون آن روز نورآن کافه چشمم را بدجوری می زد و چون نمی خواستم در آن نور زننده ی مهتابی نگاهم به هیچ چیز و هیچ کجا و هیچ کسی بیفتد...
ناخود اگاه تصویر خودم را روی روکش صندلی خالی مقابل دیدم ...و کافه ی تاریکی که انتظارش را داشتم روبه رویم خودبه خود داشت مجسم می شد... که یک مرتبه خیسی یک خیال دخترانه را روی شانه ام احساس کردم...
جای میم مودب پور آنجا خالی بود که پسری با موهای آب شونه شده و به قول خودش ابروهای پهنو مردانه با دماغی عقابی را جلوی آن صندلی سبز کند و وادارش کند که بگوید:...می توانم وققتتان را... و از این چرتو پرتها... والی آخر ؟و من نعلبکی قهوه ام را پرت کنم روی دماغش (طوریکه غوزش برآمده تر شود)و داد بزنم:
مگر کوری که نمی بینی نور دارد چشمم را می زند؟...برو گم شو...! تازه ماهیچه ی مردمکهایم داشت در تاریکی باز می شد!!!
مرتیکه ی ابلح!
ببین چقدر مردمکهایم را کوچک و زشت کردی؟!
گورت را گم کن!
و آن لحظه احساس می کنم پسرک یک کتک جانانه به مودب پور می زد که اینجا کجا بود مرا فرستادی؟دخترهای داستان تو که روانی نبودند؟فکر کنم آن وقت" میم مودب پور"حسابی ادب میشد و دست از این شخصیتهای تکراری و نرمال وخانوم و لج برانگیز ودوست داشتنی و وفق مراد خانواده ی سنتی بر می داشت...و آن پسر را هم می فرستاد در لگزوز مشکی رنگش که سریعن با فشار یک دکمه و پایین آمدن شیشه اش شماره اش را در ترافیک برای راننده ی بغلی موشک کند.که این هم مفرح است و هم جنبه ی ورزشی دارد و هم وقت زیادی نمی گیرد.
پ.ن:منظورم از لج برانگیز همون لج در بیار بود.
PeGgEd Link نوشته شده 88/11/03 توسط پگاح .............................................. |

اگر یک بار دیگر به دنیا بیایم...
به پرستارم می گویم خودش را به گیجو منگی محض بزند
واحساسم را در همان شکم خونین مادرم جا بگذارد ...
چون هیچ عضو نقصی بدتر از اضافه آمدن متراژ زیادی ازاحساسهای دخترانه... در رگهای خشک یک بطری کوچک نیست...
کاش بگویم که همه ام را جا بگذارد!
پ.ن:طرح اتود با مداد روی کاغذ معمولی
PeGgEd Link نوشته شده 88/11/01 توسط پگاح .............................................. |
لاکی بامبوی پررو...
از وقتی مادرم گفته است که ربان قرمز برای قد کشیدنش خوب است
فقط به ربان پارچه ای خودش فکر می کند
ومن را از یاد برده است...
جان جنگیدن با او را هم ندارم!
می خواهم بخوابم...
اما اول باید او را از کنار تخت بردارم
خیلی پررو و پست است!
شما نمیدانید...
PeGgEd Link نوشته شده 88/11/01 توسط پگاح .............................................. |
می گویند قدر جوانیم را بدانم!
قدر زیباییم را...!
نمی دانند انقدرها هم خودشیفته نیستم...که بنشینم وخودم را وسط اینهمه سیاهی زیبا ببینم!
از نظر یک مرد...
رانندگی من ترجمه ی اینهاست...
فحش...تمسخرو ایراد...یا اتاق خالی...
همه چیز زوریست...
شادی به قیمت بطری خالی مشروب و نصف روز تگری زدن!
کسی به پرداخت بهای انسانیت شاد نمی شود...
پیاده روی در این خیابانها فقط یک معنی میتواند داشته باشد...
دریدن و گاز گرفتن تنی سرد...
که می داند نگاهها دارند لختش را می بینند ...
نوشته های من...
خالی شدن روی word 2003 ایست که داری پشت این شیشه می بینی...
همین...
گاز نگیر تنم را...
وقتی به گریستنم تجاوز می کنی و احساسم را ضعف می شماری...
وقتی نمی خواهم -زن سیاهپوش شوهرهای نداشته ام -باشم...
و اینجا لباس راه راه زندانیها را بدوزم...
گاز نگیر...
که اینجا نمی مانم...
جایی که کسی فکرم را حتی ورق نمی زند...
و چند سال دیگر که ظاهرو جسمی در چنته ام نداشته باشم...
مثل یک مرگ مغزی هم به فکر غارت قلبم نخواهند افتاد...
جایی که با خودزنی ثابت می کنند وارد یک ماه حرام شده ایم...
وغضروفهای غسل داده ی یک مورچه را برایم می شمرند...
درحالیکه ماشه های تفنگ در آن ماه- دارد با جمجمه ی مردم جفت گیری می کند...
جایی که نمی توانم حتی به یک گلدان نر هم تکیه کنم...
و همه چیز بوی کثافت ارتباطی یک طرفه می دهد...
فتوسنتز آنها و پس دادن دی اکسیدشان به شبهای شلوغ من...
جایی که هیچ کاری به اندازه ی رنگ کردن زنها در سلمانی و آماده سازی بستری برای لذتهای مردانه ...منفعت ندارد...
آرامش ندارد...
درآمد ندارد...
و ظرافت یک زن را نگاه نمی دارد...!
جایی که زنها اگر شغلی بجز رنگ کردن همدیگر داشته باشند ...روزبه روز از سختیهای روزمره خشک تر و بی روح ترمی شوند...
جایی که لجنهایش با عطر خودشان را خوشبو کرده اند
جایی که روده های مردم از خوردن حرارت دروغ -پخته ...
جایی که دیگر نمی توانم بمانم...
PeGgEd Link نوشته شده 88/10/28 توسط پگاح .............................................. |


این نقاشی شهری در شهر روتردام -- هلند -- در حدود 20 متر ارتفاع توسط سائو پائولو هنرمند برزیلی اجرا شده .
دقت بهبرخی قسمت های این پروژه خیره کننده است...
و تحسین مجله ی (۱۹)استرالیا

PeGgEd Link نوشته شده 88/10/26 توسط پگاح .............................................. |

وجه تسمیه ی این روستا به روایتی ازجمله ی:(آب یا نه؟)است...
برخی بر این نظرند که هنگام خشکسالی این جمله را بهم می گفته اند...و به مرور نام روستا از این موضوع شکل گرفته است.
آخرین منطقه در ایران است که دین اسلام را بعد از زرتشت پذیرفته است و می توان آثار این تاریخچه را در مراسم عاشورایی اجرا شده در این روستا دید...(آداب و رسومی بر خلاف مناطق دیگر در مراسم مذهبی خودشان دارند.)
بسیار پایبند به فرهنگ خودهستند ...به گونه ای که حتی پس از گذراندن تحصیلات عالیه در خارج از کشور وقتی به این روستا باز می گردند لباس محلی همانجا را میپوشند.
تفاوت لباس محلی زنان آنجا با دیگر روستاها این است که به جای شلوار با چهارقد -جوراب مشکی -می پوشند و....

و اینهم برای خنده...

PeGgEd Link نوشته شده 88/10/25 توسط پگاح .............................................. |
پروژه ی تحلیل فضاهای شهری:



بعد از یک ماه کار روی این بیست نمونه ای که سه نمونه اش را انتخابی اینجا گذاشته ام!
با دیدن این عکس یک لحظه مغزم فرمان نداد!

PeGgEd Link نوشته شده 88/10/19 توسط پگاح .............................................. |
او تمام کافی شاپهای خوب شهر را می دانست
و مانند من به یکی دو تا کافه ی عادت بار-اقتدا-نمی کرد
بی شیله پیله تر از او بودم
و این را مدام به رخم می کشید...
هنر برای تمام دردهایم درمان نداشت...
این را هم به رخم می کشید...
هنر را ابزاری می دید برای پز دادن مرفحان به همدیگر
که اینهم منفعت هنر نبود ...چون مرفحان بی درد همیشه ابزار- مدارند...
نقاشی برایشان با دمپایی یکیست...و خودشان هم می دانند
امروز...
از غرق خودم در خط چینهای این افکار هنر- دوست ترسیدم...!
لابد چون فقر با عمل جراحی درست نمی شود...باید به هیکلهای پودری تر از این نگاه کنم...
و به دماغهای سر بالا تر......و ماشینهای مدل بالاتری که یک پدر می تواند به فرزند بیکارش تقدیم کند...
یا جوبهایی که مادری فرهیخته... فرزندش را دارد هرروز در آنها جمع می کند...
گرگ ثروتمندی که پشت در خانه ی ما با صورتی سوخته خوابیده ...هنوز تجسمش آسان است...
ولی فقرهم با عمل جراحی درست نمی شود...
هنر... برای یک درد من هم ...درمان باشد کافیست...!
لا اقل دردم را با غرغرش اضافه نمی کند...
و احساساتم را هرز...
وذوق دخترانه ام را کور...
و زمانم را چپاول...
و ذهنم را بی تکیه گاه تر از قبل...
PeGgEd Link نوشته شده 88/10/17 توسط پگاح .............................................. |
من دمپایی افزایش قد تضمینی نمی خواهم!
دستگاه سفید کننده ی دندان...
ضد جوش و لک و ترک پای...
رفع سفیدی مو در چهلو پنج روز...
لنز طبی رنگی الگانس شصتو هشت ساعته...
پاک کننده ی تاتوی زشت بدنی که دلم را زده باشد...
یا گن حجم دهنده ی ژله ای
پاتکس چشم
پاتکس لب
پاتکس گونه...
پاتکس کوفت!!!!
مانیکور...
پدیکور...
چیچی کور!
لطفا یک سن خوانندگی برایم بچینید تا بخوانم!...
یک کارگاه در خیابان بلوار کشاورز به من بدهید که صبح تا شب خودم و دوستانم را با هنر خفه کنم!...چند بسته طناب هم آنجا باشد...
و بی زحمت مرد ی که سفارش داده ام بسازید را با یک کیف پر از پاستیلو یک دبه پیاز ترشی و یک لیوان شیر پسته ی هایدا که یخهایش زیر دندان قیریج قیریج صدا بدهد با یک تکه پیتزای ناپولی و یک بستنی دایتی با طعم طالبی و یک ماهی تابه پیاز داغ و چند عدد آنتی ویروس اویرا و یک کافی میکر بی سیم و سه تا گل زرشکی بدون تزیینو ربانو برگو کارتو خزه و کنفو کاغذو..کوفتو زهر مار و جواد بازی ...به همراه یک عالمه خلوص با دامنهای رقص رنگی ویک سی دی آموزش رندر ویرایو...
دیگه...
مممم
دیگه...
با بقیه ی چیزهایی که خودتان می دانید زودتر برایم بفرستید...
مچکرم!
PeGgEd Link نوشته شده 88/10/14 توسط پگاح .............................................. |

که چه موسمیست ...
در بی کسیهایی که برای هم بی وقفه لالایی می خوانند...
و به همدیگر می پرند
آخ...
که لای شکوفه هایش بوی تر چوب سوخته از حرارت کوک می آید
آخ...
که چه دردیست...
بی خوابی لالایی
در پنجه های بی کسی
این تنهایی...
با هیچ کدام از لالاییهای دستان من خوابش نبرد!
مادر خوبی نبودم...
برای خواباندن چشمان درشت و سرحال این تنهایی خیره ام...
PeGgEd Link نوشته شده 88/10/12 توسط پگاح .............................................. |


